نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

فرشته کوچولو

پانزده ماهگی

بعد از گذشت یک هفته بالاخره فرصتی شد تا مامان بدون نگرانی از درس و امتحان و تحقیق مطلب بنویسه سرماخوردگی من هم مزید بر علت شده، البته مامان توی دفتر خودش که همیشه همراهشه برای من نامه مینویسه تا بزرگ شدم بخونم ولی برای وبلاگ فرصت کمتری داره با داروها و شلغم و به دونه و فرنی نشاسته با عسل حالم کمی بهتره ولی هنوز این سرفه دست از سرم برنداشته، خدا رو شکر تو این ماه با اینکه 3 تا دندون درآوردم و سرما هم خوردم و  3 شب هم تب داشتم ولی وزن کم که نکردم هیچ خدا رو شکر 300 گرم هم اضافه کردم (12/300 کیلوگرم با قد 77 سانتی متر) 20 شب از 30 شب این ماه رو در مراسم های عزاداری بودم و از برکت این مجالس سینه زنی و دعا کردن (دستهام رو به شکل قنوت میگ...
28 آذر 1391

یا حسین

هفته گذشته روزهای متفاوتی رو تجربه کردم، روزهایی پر از ذکر یا حسین قبلاً موقع شیر خوردن مامان بعد از گفتن بسم الله الرحمن الرحیم این ذکر رو تکرار میکرد. از هفته قبل تا حالا هر شب شال و کلاه میکنم و همراه مامان و بابا میرم به مراسمی که همه با هم همین ذکر رو تکرار میکنند و من با شنیدن آن سینه میزنم حتی اگه از رادیو یا تلویزیون بشنوم. ...
10 آذر 1391

نماز

وقتی مامان نماز میخونه من هم با او همراهی میکنم البته با کلی تفاوت که بارزترین آن این است که من فقط سجده میکنم آخرش هم با چادر گره میخورم! ...
26 آبان 1391

چهارده ماهگی

نمیدونم چرا روزها برای شب شدن عجله دارند و تند تند می آیند و میروند ولی من اصلاً عجله ندارم نه برای حرف زدن نه برای دندون درآوردن فرصت زیاده ... توی این ماه دو تا دندون جدید درآوردم و الان 9 تا دندون دارم و با همین چند تا دونه همه چیز میخورم از انواع میوه ها و خشکبار گرفته تااااا انواع کبابها و دل و جگر و ... شیر و کیک خیلی دوست دارم و با مهارت تمام با نِی هر نوشیدنی میخورم. کلماتی که ادا میکنم به تعداد انگشتان دستم هم نمیرسد و دو تا اسم جدید یاد گرفتم رَضا (رضا) بَبا (صبا). هرچی بزرگتر میشم پر انرژی تر و پر جنب و جوش تر و بازیگوش تر میشم. عااااشق بازی قایم موشک و دنبال بازی هستم و دوست دارم تا مامان و بابا قایم بشن و من پیدا...
26 آبان 1391

دوست جونم

یکی از چیزهایی که من در طول روز مدت زیادی رو با اون سرگرمم و خیلی دوستش دارم تــــــــــــــاب بازیه و خودم با مهارت تمام به تنهایی هم سوار میشم، هم پیاده و احتیاج به کمک هیچ کس ندارم، هر چی باشه از توی تخت رفتن که سخت تر نیست و مامان هم خوشحال از اینکه من چقدر توانا هستم. اینطوری سوار میشم اینطوری تاب میخورم بعضی وقتها هم اینطوری میشینم بعضی وقتها هم اصلا نمیشینم بعضی وقتها هم .... اینطوری هم پیاده میشم در حالیکه تاااا تا گفتن هم فراموش نمیکنم بعضی وقتها هم اصلا قصد تاب سواری ندارم و فقط تند تند سوار میشم و پیاده میشم به همین راحتی ... ...
1 آبان 1391

سیزده ماهگی و جشنواره تخصصی کودک

در آخرین روز از 13 ماهگی در جشنواره تخصصی غنچه های شهر که به مناسبت روز کودک در برج میلاد برگزار شده بود شرکت کردم و کلی با اسباب بازی هایی که اونجا بود بازی کردم. در این ماه یه دندونه دیگه هم درآوردم و الان 7 تا مروارید کوچولو دارم. این هم یه خونه کوچولو که من سعی داشتم از پنجره بیام بیرون وآقای گاو که باباجونم برام خرید و این چند روز حسابی باهاش درگیرم و این عروسکهای انگشتی که مامانم با اونها برام قصه میگه ...
23 مهر 1391